گفت:دل آدم مثل حوض می ماند.
یکی که بگوید "دوستت دارم"انگار سنگی انداخته در حوض.
دل حوض می لرزد و دیگر آرام نمی گیرد.
خدا هر که را بخواهد بیدار نگه دارد٬عاشقش می کند.
هی سنگ می اندازد به حوض دلش!
گفت:کاش می دانستی پیامبری با توست...
گفت:دل آدم مثل حوض می ماند.
یکی که بگوید "دوستت دارم"انگار سنگی انداخته در حوض.
دل حوض می لرزد و دیگر آرام نمی گیرد.
خدا هر که را بخواهد بیدار نگه دارد٬عاشقش می کند.
هی سنگ می اندازد به حوض دلش!
رفته بود پشت بام.دنبالش رفتم.
دست به سینه مودب ایستاد:
از پای همین برج و آسمان خراش٬که هیچ شباهتی به گلدسته هات ندارد
و از همین میدان شلوغ که هیچ شباهتی به صحن و سرات ندارد٬
از همین تهران به تو سلام می کنم.
شهادت می دهم که کلام مرا می شنوی و سلام مرا جواب می دهی.
شهادت می دهم این فاصله ها برای تو بی معناست.
گفتم:چه کار می کنی؟
خندید:زیارت نامه می خواندم.
گفت:غصه هايت را به کسي بگو که کاشف الکرب است.
گفتم:کاشف الکرب؟
گفت:اخ الحسين٬ ابن حيدر ٬ عبد الصالح!
آرام زمزمه کرد:يا کاشف الکرب عن وجه الحسين...
گفت : نامه به دستت رسید؟
گفتم: کدام نامه؟
گفت: نامه پدرت . برای تو نوشته .
نادیده آنقدر عزیز بوده ای که نامه ای برایت نوشته است.
گفتم: کی؟
گفت: در میانه جنگ...
گفتم:کجاست؟
نهج البلاغه را به دستانم سپرد.
نامه سی و یکم را نشانم داد.
دلم لرزید.
گفتم:چقدر همه چیز زندگی خوب است.
روزها چه خوب می گذرند.بهتر از این نمی شود.
شادی سراسر مرا گرفته است انگار...
گفت:بنا نبود به این خوبی بگذرد.
باید جایی برویم.
و آنجا گورستان بود.
جایی که یادم انداخت شادی های بزرگ را غم های بزرگتری در راه است.