تبليغاتX
شبان علیه السلام

شبان علیه السلام

گفت:کاش می دانستی پیامبری با توست...

 

گفت:دل آدم مثل حوض می ماند.

یکی که بگوید "دوستت دارم"انگار سنگی انداخته در حوض.

دل حوض می لرزد و دیگر آرام نمی گیرد.

خدا هر که را بخواهد بیدار نگه دارد٬عاشقش می کند.

هی سنگ می اندازد به حوض دلش!

 

+          | 

 

رفته بود پشت بام.دنبالش رفتم.

دست به سینه مودب ایستاد:

از پای همین برج و آسمان خراش٬که هیچ شباهتی به گلدسته هات ندارد

و از همین میدان شلوغ که هیچ شباهتی به صحن و سرات ندارد٬

از همین تهران به تو سلام می کنم.

شهادت می دهم که کلام مرا می شنوی و سلام مرا جواب می دهی.

شهادت می دهم این فاصله ها برای تو بی معناست.

گفتم:چه کار می کنی؟

خندید:زیارت نامه می خواندم.

 

+          | 

 
 
گفت:
 
پیاده٬پابرهنه٬بی کفش که راه بیفتی...
 
خاک قدمهایت می شود توتیای چشم!
 
 
 
 
 
+          | 

 
 
موهایش را شانه زد.
 
عطر زد.لبخند هم...
 
گفتم:این وقت صبح...جایی می روی؟
 
خندید:مهمانی!همه دعوتیم...هر روز.
 
هر روز هفته مهمان یکی از خوبانیم.
 
شنبه ها مهمان رسول الله هستیم:انا ضیفک و جارک!
 
 
 
 
+          | 

 
گفت:
 
منت نگذار....
 
سر اهل و عیالت منت نگذار...
 
این قدر نگو "از صبح تا شب سگ دو می زنم٬ دنبال یک لقمه نان حلال"
 
این لقمه ی حلال را حرام نکن زهر نکن برای خانواده ات.
 
رفیق! تو کرور کرور اجر می بری...چرا منتش را سر زن و بچه ات می گذاری؟
 
آقا رسول الله٬ خودش گفته که هر کس برود دنبال یک لقمه نان حلال٬
 
سرباز خداست...مجاهد راه خدا.
 
+          | 

 
دستش را گذاشت روی شانه مرد:
 
نفرین نکن...
 
پولت را خورده.
 
نامردی کرده.
 
قبول دارم!
 
اما نفرین نکن...
 
نبینم می گویی:"الهی نان سواره باشد و تو پیاده"
 
بالاخره یک روز رفیقت بوده..نبوده؟
 
 نان و نمک خوردی باهاش...نخوردی؟
 
حرمت نان و نمک را نگه دار و برایش دعا کن.
 
دعا که کنی برایش٬ اول ِهمه٬ خودت آرام می شوی.
 
+          | 

 

گفت:غصه هايت را به کسي بگو که کاشف الکرب است.

گفتم:کاشف الکرب؟

گفت:اخ الحسين٬ ابن حيدر ٬ عبد الصالح!

آرام زمزمه کرد:يا کاشف الکرب عن وجه الحسين...

 

 

+          | 

 

گفت : نامه به دستت رسید؟

گفتم: کدام نامه؟

گفت: نامه پدرت . برای تو نوشته .

نادیده آنقدر عزیز بوده ای که نامه ای برایت نوشته است.

گفتم: کی؟

گفت: در میانه جنگ...

گفتم:کجاست؟

نهج البلاغه را به دستانم سپرد.

نامه سی و یکم را نشانم داد.

دلم لرزید.

 

+          | 

 

گفتم:چقدر همه چیز زندگی خوب است.

روزها چه خوب می گذرند.بهتر از این نمی شود.

شادی سراسر مرا گرفته است انگار...

گفت:بنا نبود به این خوبی بگذرد.

باید جایی برویم.

و آنجا گورستان بود.

جایی که یادم انداخت  شادی های بزرگ را غم های بزرگتری در راه است.

 

+          | 

 
دست و رویش را با حوله خشک کرد.
 
ایستاد رو به جنوب:
 
"گمراه بنده ای به در خانه ات رسید
 
در باز کن٬ فراری کاشانه ات رسید"
 
دو رکعت نماز صبح می خوانم...
 
 
 
 
 
+          |